آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

عکس های پاییز98

اول مهر  موزه ایرانک  تئاتر کاشف گیج  کنسرت گروه میرا تولد تئاتری همایش کیمیای محبت و خدمت آموزش و پرورش هدیه استاد عزیز بخشی از تبریکات دوستان   ...
13 بهمن 1398

پاییز98(خاطرات آویسا)

سلام و صد سلام به همه دوستان خوب وعزیزان همراه بخصوص دخترک پرتلاش و علی جان پر از عشقم  که همیشه سرشار از مهربانی ست. ببخشید که دیر به دیر وبلاگتون رو بروز می کنم. فعالیت های  اجرایی آویسا جان بخش عظیمی از زمان  من رو به خودش اختصاص داده و درگیری ها و رفت و آمدهایی که به خاطرش دارم باعث میشه زمانی برام باقی نمونه. برا همین سعی می کنم گزارش فصلی کوتاه از اتفاقات براتون بنویسم. پاییز با مهر و مدرسه ش شروع شد همراه با کلیپ اول مهر آویسا که روز اول مهر در فضای مجازی پخش شد و بسیار مورد استقبال قرار  گرفت. مدرسه دخترک با تغییر ساختاری که داشت یه تحولی بزرگ در دنیای آموزشش ایج...
13 بهمن 1398

عکس های تابستان 98

عکس های تابستان   شادستان پلازای هفت تیر   شادستان پارک لاله  یادواره شهدا برنامه کودکانه خاله شادونه فرمانداری  جشن طلوع امید شبکه امید ایران و آفتاب نمایشگاه نقاشی و صنایع دستی اتیسم  استودیو و تولد استاد جان   ...
22 مهر 1398

تابستان 98

سلام و هزاران سلام به همه دوستان خوبم و به شما گل های کوچک زندگیم که هر روز با شکوفا شدن و بزرگ شدن باغ زندگیم رو پر از شور و هیجان میکنید.  شاید تا چند وقت پیش وقتی بر اثر اتفاق های مسابقه مشاعره خواستیم چند وقتی نریم و آویسا هم بعد جریانات کلاس کلی ناراحت بود و اصلا دلش نمی خواست به کلاس مشاعره برگرده و من مونده بودم با برخوردی که مربی مشاعره ش با درخواست من کرده بود چه تصمیمی بگیرم ؟ این شد که آخرش به اصرار همسرجان خودم باهاش کار کردم و البته کلی هم پیشرفت خوبی داشتیم  هر چند دور مسابقه مشاعره به هر شکل  رو خط کشیدم  ولی می خواستم دخترم از فضای  شعر دور نمونه. ...
9 مهر 1398

بهار 98

سلام به همه دوستان و عزیزای دل من. تابستان در پیش است بیایید با کوله باری از انرژی به استقبال سفرهای خاطره انگیز برویم.این شعار تابستان امسال ماست... یه اتفاق قشنگ تو فصل بهار اومدن پسردایی جونی در 8/8/98 بود. الانا همش دلتنگشم و البته آویسا خانم بچه دوست هم که کلا عاشقشه و همچنین پسرک که تا فهمید همش میگفت: پس کی بزرگ میشه می خوام باهاش بازی کنم. از همان ابتدای امر می خواست ماشین پاپاترول بهش هدیه بده. روز اول که قرار بود بریم بیمارستان، کلی آویسا ناراحت بود که چرا اجازه نداره بیاد بیمارستان و کلی از قوانین شاکی بود و می گفت چرا نباید من بیام من می خوام پسرداییم رو ببینم و کلی از این حرفا. ...
5 تير 1398

یکشنبه 8 اردیبهشت 98

سلام به همه و عشق های من.... زمانی طولانی گذشت و ما در روزهای زیبا و البته سرد اردیبهشت به سر می بریم. اینروزهایمان به جهت برگزاری نمایشگاه کتاب کمی سرمان شلوغ است هر چند در دل داشتم که چند خطی از خاطرات باز گویم. روزهای آخر سال با کادویی از پسرخاله پدرجان بسیار برای دخترک شیرین تر شده بود. چرخ خیاطی موزیکال و یه گلدان گل زیبا با رنگی مثال زدنی. دخترک واقعا به وجد آمده بود و با علی کوچولو کلی ذوق کردند.بهش گفتم: این هدیه ارزشمندیه و باید تا همیشه مراقبش باشی. گاهی چه آدم های مهربانی در اطراف ما هستند و ما از آن بی خبریم. و مهربانی هایشان ما را به تعجب وامیدارد. خدایش بسازد. بگ...
8 ارديبهشت 1398

شنبه 25 اسفند 97

سلام و صد سلام. صبح زیبای شنبه تان بخیر. هوای زیبا و پر از اکسیژن والبته کمی سرد. اونقدر هوا تمیز که آدم دلش می خواد فقط نفس بکشه و کلی اکسیژن رو وارد ریه هاش کنه.  روز 23 اسفند اولین روز اجرای تئاتر ساعت 8 در کشتی بود که قرعه به نام گروه ذال یعنی گروه بچه های ما افتاد و طبق برنام از روز قبل برای تست گریم و تمرین رفتیم و تقریباً چند ساعتی رو در تالار هنر بودیم. روز 23 روز اجرا  بود و ما باید تا 4:30 بچه ها رو برای گریم و تمرین قبل اجرا می رسوندیم و طبق همیشه ما زودتر رسیدیم . بچه ها گریم شدند و کمی تمرین و اجرا آغاز شد. من که واقعا لذت بردم و همچنین مربی های بچه ها  و با اینکه به نسبت تمرین کمی ...
25 اسفند 1397

سه شنبه 21 اسفند 97

سلام عزیزانم. اگه طبق برنامه پیش بریم ما دیگه از شنبه به اداره نمیاییم و این احتمالاً آخرین پستی خواهد بود که برای سال 97 می نویسم. زیباترین حادثه این روزها روز مادر بود که دخترک با تمام سعیش می خواست برام  مهمانی بگیره و سورپرایزم کنه. و موفق شد و در گیرو دار خانه تکانی با همسرجان بعد خستگی  و قرار چایی نوشیدن، یکدفعه دخترک با کیک و کادو وارد شد. واقعا سورپرایز شدم. عزیزکم! شیرین ترین سورپرایزی بود که برام داشتی و پدر رو مجبور کردی کیک بخره و تو ماشین نگه داره تا به وقتش خودت بیاری و جالب تر اینکه برای کادو برام عینک شنا خریده بود. واقعا سورپرایز شدم و کلی اشک از چشمانم میومد. هو...
21 اسفند 1397

یکشنبه 28بهمن 1397

  سلام و صد سلام خدمت همه یاران همیشه همراه خودم و عزیزان دلم آویسای مهربان و علی پر از عشقم. گفتم آویسای مهربان چون که وجودش سرشار از مهربانیست و بیشتر زمان مرا با نامه های مهرآمیزش غافلگیر میکند. و علی پر از عشق که ساعات زندگی مرا با چشمان پر مهرش سرشار میسازد. برگشتیم اداره بعد یک استراحت دلچسب. روزهایی که در کنار خانواده محترم در کنار پدر و مادر عزیز و برادران بهتر از جانم گذشت. مسیر رفت از جاده ییلاقی رفتیم که بسیار دلچسب و زیبا بود. هوای شمال هم عالی و عاری از هر گونه رطوبت و سرمای شدید. در این میان تنها یک روز را به ساحل رفتیم که هم بچه ها کمی بازی کنند و هم ما کمی هوا بخوریم. هر چند ناتوانی و...
28 بهمن 1397